| ...تا رهایی |
![]() |
|
|
Something
در این تیره شبهای غمگین، که دیگر ندانی کجایم، ندانم کجای!
تا تو رفتی، همه گفتند: از دل برود هر آنکه از دیده برفت و آن لحظه تا ناباوری، غصه به من خندید. کاش می آمدی و می دیدی که در این کلبه خالی، هنوز شمع یاد تو می درخشد. شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما ... خنده ام می گیرد، چه تمنای محالی دارم این روزها ساده می خواهم بگویم هنوز هم دوستت دارم حتی اگر می شد بگویم گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم گاهی این دل ناماندگار بی درمان را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند: یه معشوقه می خواستم واسه ی خونه ی قلبم که دنیامو بسازه توی ویرونه ی قلبم یه معشوقه می خواستم که از یاس تو باغچه واسم آینه بسازه، بذاره روی طاقچه یه معشوقه می خواستم، یه معشوقه می خواستم... می خواستم که تو بگی دریا قشنگه، آی بگی صحرا قشنگه، آی بگی فردا قشنگه می خواستم که بشی دار و ندارم، بشی آفتابِ بهارم، بدونم دنیا رو دارم تو رو از تن خورشید، تو رو از گل و شبنم گرفتم که تو باشی، برام همدل و همدم شدم عاشقت اما ندونستی چی می خوام؟ چی آرزومه؟ ندونستی! دیگه حرفی نمونده، نتونستی که بشی عشق یه عاشق، نتونستی! یه معشوقه می خواستم واسه ی خونه ی قلبم که دنیامو بسازه توی ویرونه ی قلبم یه معشوقه می خواستم که از یاس تو باغچه واسم آینه بسازه، بذاره روی طاقچه یه معشوقه می خواستم، یه معشوقه می خواستم
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
بابام می گفت بهترین نعمت فراموشیه فقط نمی دونم چرا خدا این همه نعمت داده اینو یادش رفته به من بده شاید دوست داره من هیچی رو فراموش نکنم شاید این قدرت ایمجینیش که خیلی جاها کمکم کرده اینجا باید نفسمو بگیره شاید دوست داره آدما جلو چشمم هی راه برن شاید دوست داره یکمی زیاد اذیتم کنه شاید دوست داره چون خداست و باید خدایی کنه یا شاید تو روزگاری که فراموشی هنره من بی هنر باشم خوب هر کی یه نقطه ضعفی داره به هر حال وقتی آدم نمی تونه فراموش کنه چی کار می تونه بکنه شاید باید سعی کنه به خودش دروغ بگه خودشو گول بزنه شایدم هیچی ولی شنیدم روزگار حافظه خوبی داره اگه یکی راحت یادش بره یه جایی یه موقعی یادش می یاد این قاعده بازی دنیاست اگه راست باشه فقط خدا کنه اونقدر دیر نشه که روح آدمی درد بگیره عذاب وجدان یا همون اشتباه استراتژیک محاکمه به روش مشابه به جرم ترس فرار سکوت و و و خدا نکنه خیلی سخته خدا نکنه بخوایم خدا حاکم بشه همه زندگی من همه ممکنه یه روزی همه چی رو از دست بدن Someone once said Someone once said: “if you want something very very very very very very very very very very very very very very very very very very very very very badly, set it free free free free free free free free free free free free free free free free free free free free free free free free, BECAUSE it was never yours to begin with”. نگاهی شبیه خوشبختی
حالم بهتر است - اما انگیزهای ندارم - دردی لازم است. گارسون برایم ... بیاورید. بگذارید کلمه نابغه را کنار بگذاریم. نابغه کلمه ای است که مردم استفاده میکنند برای اینکه تلاشهای تو را نادیده بگیرند. وقتی که ما کلاسهای سینما را با پدرم شروع کردیم، پدرم یک مثال را هر روز برای ما میزد. اسمش مثال دختر و گوساله بود. میگفت: دختری هر روز یک گاو را کول میکرد و از پله های کاخی بالا میرفت. ازش پرسیدند چه جوری تو این گاو را هر روز از پله ها بالا میبری. گفت: اول من یک دختر کوچولو بودم. این هم یک گوساله کوچولو بود. من هر روز این گوساله را میگذاشتم رو دوشم و بالا میبردم. هر روز این یک ذره بزرگتر شد. من هم یک ذره قویتر شدم تا الان که این یک گاو بزرگ شده و من هم یک آدم بزرگ شده ام. من فکر میکنم ما هم کم کم به اینجا رسیدیم. اجازه بدهید که من اصلاً توضیح بدهم که چطور شد مدرسه مخملباف راه افتاد. وقتی من هفت هشت ساله بودم و سمیرا 14، 15 ساله، یک روز سمیرا به پدرم گفت من دیگر نمیخواهم مدرسه بروم و درسی را که سالها بعد قرار است بروم و در دانشگاه بخوانم و معلوم نیست چیزی از آن در بیاید یا نه، میخواهم تو بهم یاد بدهی، که مطمئنم تو بلدی و مطمئنم تو با عشق بهم یاد میدهی و دلم میخواهد زودتر یاد بگیرم و همه درسهای دپرس کننده مدارس و درسهایی را که تنها یک دانش اضافی میدهند، کنار بگذارم و از تو یاد بگیرم. پدر من یک شرط گذاشت. گفت: همه تان میتوانید بیایید. حنا اگر تو میخواهی دو سال دیگر به این مدرسه بیایی همین حالا بیا. من نمیتوانم یک بار به سمیرا یاد بدهم، یک بار به حنا، یک بار به میثم، یک بار به مرضیه. پس از همین الان بیایید، اما شرطش این بود که هر درسی را که میخواهید بخوانید، هر درسی را که دوست دارید حداقل روزی هشت ساعت و حداقل یک ماه باید بخوانید. این جوری یاد گرفتیم که چیزهایی را که از آن لذت میبریم به تخصص نزدیک کنیم. این هشت ساعت حداقل بود.
یادت نرود گُلم
خسته ام ، خسته ، ری را یادت نرود گُلم اگر هستی... خدایا اگر هستی بیا و بنشین کنارم که حرفها دارم. خدایا اگر خالقم تویی، خدایا اگر مالک این دنیا تویی، خدایا اگر قادر متعال تویی، خواهش کوچکی دارم. بازرگان نیستم ولی این روزها می خواهم با تو معامله ای کنم: برای لحظه ای که شده رسم روزگارت را عوض کن. من چیز دیگری می خواهم. می خواهم چون می خواهم بدانم هستی. کافر نیستم ولی بیشتر از پیام آورت خلیل نیستم. به من هم ثابت کن هستی و خدایی آن هم بینا و شنوا، قادر و متعال. پس از تو نمانم برای خدا ای ساربان ای کاروان
هوس قمار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
|
||
|
|